تبليغاتX
دنیای سیاه

دنیای سیاه

روزگار

تکه های قلبم

 

و امروز کسی امد و به من گفت قلب داری؟معنی عشق را می دانی؟

 نگاهی به قلبم کردم دیدم چیزی از قلبم باقی نماند جز تکه های شکسته   

گفتم قلبم؟

دیگر از قلبم چیزی باقی نمانده بود جز تکه های شکسته شده

قلبم را دردستم گرفتم و ترکهای قلبم را شروع به شمردن کردم

به یاد آوردم که قلبم را از زمانی که با تو آشنا شدم در قمار نگاهت باختم

 و امروز این تکه ها شکسته از خاطرات با تو بودن باقی مانده

یاد دارم اولین تکه قلبم را به چشمانت باختم

تکه ای دیگر آن را  باشنیدن صدایت بر باد دادم

تکه ای دیگر آن را زمانی که غرورم را  برای با تو بودن باختم

و تو خوب میدانی که چه سخت بود شکستن غرورم ولی به خاطر تو آن را هم باختم

  واما اخرین تکه قلبم را به به پروانه ای دادام که

رنگ پر هایش سوی چشمانم را گرفت

اریتا به خود امدم دیدم که   تمام قلبم را به تو دادم

که پاک ترین و بهترین محبت خدا  برای من بودی

تا زمانی که در کنارت بودم فکر می کردم که عشق شیرین ترین محبت خداوند به روی زمین است

و اما آخرین بار که با ربس از شنیدن صدایت وبعد از آن انتظار بس طولانی

که تمام وجودم را  غم  فرا گرفت فهمیدم که عشق:

تلخ ترین  نعمت  خداوند است به بندگانش

صد افسوس که نبودی که  ببینی  چه ها بر سرم آمد

 با اخرین صدایت تمام رنج ها و غصه های عالم به یک بار ه سراغ آمد ند

و ندیدی که چشمانم همچون باران بهاری به باریدن گرفت

هربار میخواستم فراموشت کنم به یاد باران افتادم بارانی که تو دوست داشتی

و با باراش اولین باران از چشمانم وابستگی ام را به تو بیشتر از هر روز احساس کردم

و بارها با خود تکرا میکردم که ای کاش هیچگاه   صدایت را نمیشنیدم و اما

 هر بار صدای از دل بر میخواست که هیچگاه از یادم نخواهی رفت همیشه تو را دوست خواهم داشت

عشق برایم این معنی را میدهد: قلبی شکسته و حسرتی از عشق ناکام

و راوی نوشت :

عشق یعنی ؟

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني مستي و ديوانگي - عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر - عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن - عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن - عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن - عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظار و انتظار - عشق يعني هرچه بيني عکس يار

عشق يعني ديده بر در دوختن - عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب - عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني سوز ني ، آه شبان - عشق يعني معني رنگين کمان


 

نوشته شده توسط نبات در شنبه 7 خرداد1390 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت


خواب مرگ

 

دیشب یک خواب دیدم یک خواب عجیب

خواب دیدم که مرده ام

خواب دیدام که برسر جنازه خود گریه میکنم

نمی خواستم از این دنیای نا مردمی ها  دل بر کنم

گریه میکردم و شیون سر میدادم که نمی خواهم از این دنیا دل بر کنم 

ناگهان عده ای وارد اتاق شدن  و جناز ه من را بر دوش خود حمل کردن و

وبا خود بیرون بردن و چه سنگین میرفتنن

در خواب دیدم دوستانم را که  بر  جنازه من گریه میکردن

 مادرم رادیدم که اشک میریخت و من هم گریه میگردم

 و عده ای هم آرام نظاره میکردن که آنها  رانمی شناختم

  تمام جمیعت را می جستم نیمدانم شاید  با چشمانم به

دنبال او میکشتم ولی او در میان جمعیت نبود

عجب شبی بود شب مردن من

بانوای همیشگی را در خواب دیدم مثل همیشه لبخندی زیبا بر لب و لباسی  سفیدی بر تن

و آرام بر روی تخته سنگی نشسته بود گویی  فارق از تمام غم های دنیا

جلو رفتم وبا همان حالت گریه گفتم : بانو  ببین من هم مردم

ولی باز نیامد نمی دانم کجاست من نمیخواهم بمیرم

میخواهم او را ببینم  و مدام تکرار میکردم نام او را

بانوی سفید پوش به دور دستی اشاره کرد بی هوا به طرف  سمت که اشاره کرده بود رفتم

شهری شلوغ بود نمید انم کجا بود ولی او را دیدم 

 خندان و شاد خواستم به طرفش برم صدایش کنم اما............

در کنار اوکسی دیگر را دیدم که دست در دستش خند کنان از کنار من گذشتن

 اصلا من رو ندید فریاد زدم نشنید به طرفش رفتم بی توجه رد شد او مرا ندید

اما شاد بود و میخندید شاهزاده  من دل به کسی دیگر داده بود و شاد بود و میخندید 

اشکم تبدیل به لبخندی تلخ شد تا  رو از آن بر گرداندم

جنازه خود را دیدم  و چه با شتاب میرفت لبخندی زدم و گفتم برو دیگر جای برای ماندن نیست

 برو کسی دیگر چشم انتظار ما نیست دل کندم از این دنیای نامردمی ها  نخواستم این دنیا را 

و چه زود فراموش شده بودم و خبر نداشتم وچه بیهود چشم انتظار بودم

بانوای سفید پوش لبخندی زد و گفت بیا  جای تو اینجا نیست

ناگهان از خواب پریدم تمام صورتم از اشک پر شده بود

دور برخود  را خوب نگاه کردم نفسی آرام کشیدم نه از اینکه زنده ام نه از اینکه او را شاد دیدم

بایدقبول کنم و او را کاملا به دست باد صبا بدهم چون  دیگر مال من نیست

او به دنیای دیگر تعلق دارهنوز  ماه در وسط آسمان

خود نمایی میکرد خیره به آسمان نگریستم تا

ستاره روژان با ناز از پشت ابرها سر بیرون آورد وکم کم ماه هم پشت ابرها پنهان شد

و صبحی دیگر شروع شد کاش مرد بود و هیچگاه از خواب بیدار نیمشدم

ای خدا چرا دیگر نمیخواهم زنده باشم نفس هایم بر روی سینه ام سنگی میکنند

 نمیخواهم زنده بمانم  جان مرا بگیر و راحتم کن

 هیچ کس در این دنیا من را برای خودم نمیخواهد

پس جان مرا بگیر و راحتم کن

عجب خوابی بود خواب مردن من


 

نوشته شده توسط نبات در دوشنبه 26 اردیبهشت1390 ساعت 17:53 موضوع | لینک ثابت


وقتی تو امدی

وقتی تو آمدی

وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد ، کویر دلم گلستان شد.

وقتی تو آمدی قلب شکسته ام پر از عشق شد ،

زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد تو مانند بارانی بر روی من باریدی

و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردی

تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا گلستان عاشقی کردی

تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریک مرا پر از نور عشق خودت کردی

تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردی

وقتی تو آمدی احساس میکردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی

وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم چون

تو همان امید زندگی منیتو که آمدی مرغ عشقی که در باغ

دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به

خواندن کرد … تو که آمدی گذشته های تلخم

همه از صحنه قلبم سوخت و از بین رفت.

تو که آمدی تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ،

و همه را از صندقچه قلبم بیرون ریختم و از یادم بردم!

تو که آمدی عاشقی برایم پر معنا تر از گذشته شد ،

کلام دوست داشتن مقدس تر از همیشه شد ، و

داستان لیلی و مجنون برایم واقعی تر از قبل شد!

تو که آمدی تنهایی به عزا نشست ، غم سفر کرد و

قلبم به استقبال عشق رفتوقتی تو آمدی ساحل دریای دلم پر از مروارید

و صدف شد ، و دیگر در کنار ساحل تنها نبودم تو نیز با من بودی

تو که آمدی شبهای شهر ستاره باران شد ، دروازه شهر گلباران شد !

تو مانند یک نوای عاشقانه در قلبم نشستی و

قلب مرا با آن نوای آرامت پر از محبت کردی

تو مانند پرنده ای در دلم نشستی و با پروازت در آسمان دلم ،

به من غرور پرواز به دشت عشق بخشیدی

تو مانند یک خاطره شیرین در دفتر عشقم می مانی و خواهی ماند !

دفتر عشق را همراه با کلام مقدس تو و با تمام خاطرات

شیرینی که با هم داشتیم در صندقچه قلبم میگذارم

و کلیدش را به دست حق میسپارم


 

نوشته شده توسط نبات در پنجشنبه 25 فروردین1390 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت


کیستی تو

کيستي که من

اين گونه

با اعتماد

نام خود را با تو ميگويم

کليد خانه ام را

در دستت ميگذارم

نان شادي هايم را

با تو قسمت ميکنم

به کنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم ؟

کيستي که من

اينگونه به جد

در ديار رويا هاي خويش

با تو درنگ ميکنم ؟






هی...."تو"

با توام..."تو"

خود خود "تو"

تو که تمام ضمیرهای "-ِت"را به انحصار خودَت کشانده ای و عشق این و آن را به جان میخری

و عــــــــــــــــشـــــــ ق میکنی ...

میشوی بهانه ی شعر های این و بهانه ی اشک های آن ...

غزل غزل پیش میروی و تمام زیبایی های عالم را بنام خود مهر میزنی...

یک شب رقیب ماه شب چهاردهی و یک شب لطافت گل هارا مصادره میکنی....

یک دم نسیم بهار میشوی و یک دم ترنم باران

...یک نفس نجابت تاجیکی و یک نگاه الهه ی زیبایی....

یکی از تو جام می میطلبد و یکی لعل لب....یکی به خاطر تو بیستون میکند و یکی جان میدهد...

کیستی که هرشب معشوقه ی یک شاعر میشوی و استعاره ،استعاره،بیت هایش را شاه بیت میکنی....

کیستی که سیاهی چشم و شب موهایت شعر نازک خیالان را روشن میکند...

آنچنان که از تلخی هایت هم شیرین میسرایند؟!

با "تو"ام...."تو"یی که "نیما" هنوز "من چشم در راهم "را برایت زمزمه میکند...

"تو"یی که حافظ با آن همه وقارش هنوز برایت میخواند:

...ای پسته ی "تو"خنده زده بر حدیث قند/محتاجم از برای خدا یک شکر بخند ...

با "تو"ام....ای مخاطب زمینی تمام غزل های خیس...

یک بیت ایهام میشوی و عاشق بیچاره را در ابهام کلمات غرق میکنی...

...یک مصرع تلمیح میشوی و تمام عاشقانت را به رخ شاعر میکشی....

یک آرایه کنایه میشوی و به دل زخم خورده اش نمک میپاشی...

...یک واژه تضاد میشوی و شاعر را به اشکی غرق لبخند مینشانی...

"تو"ای که تمام غزل سرایان عاشقانه برایت غزل میسرایند....

غزل های من "تو" ندارد....

میگویند غزل های بی "تو"غزل نیست....

اگر زحمت نیست...گاه گاهی به دل من هم سری بزن....

گاهی ایهام و تلمیح و استعاره های مرا هم هرس کن....

دستی به روی واژه های بی "تو"ام بکش....

کمی "تو"کنار "من"هایم بگذار...

"تو" بگذار

شاید "من" هم عاشق شدم.....

مرجع


 

نوشته شده توسط نبات در دوشنبه 22 فروردین1390 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت


...........

 

دوباره سیب بچین حوا

من خسته ام !

بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند ..........

خسته ام

از این دنیایی بی وفا

کاش میشد به جایی  دور برم که هیچ کس ............

خسته ام کاش میخوابیدم و کسی نبود من رو بیدار کنه

کاش از اینجا میرفتم .............

خسته ام !

 


 

نوشته شده توسط نبات در دوشنبه 15 فروردین1390 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

در این سال جدید

برای تمای دوستانم ارزو میکنم

در این سال جدید زیباترین گلها زیرپایتان

بهترین لبخند ها بر لبانتان

زیبا ترین چشم ها بدرقه راهتان

و بالاترین دستها نگهبانتان باشد

سالی خوب برای تماتمی شما از خداوند می خواهم


 

نوشته شده توسط نبات در دوشنبه 1 فروردین1390 ساعت 22:13 موضوع | لینک ثابت


ساعت های پایانی

 

چند ساعت بیشتر  به سال نو نمونده

فقط چند ساعت تا بهار

چند ساعت تا طراوت شادی

وقت زیادی نمونده تو این ساعت های پایانی خیلی کار هاست که باید انجام بدیم

شاید مهترین کار به دست آوردن دلها و خانه تکونی دل هاست

تو این ساعت های آخر این دلها رو باید از غم ها پاک کنیم

غصه ها رو به دست فراموشی سپرد و خاطرات  را گرد گیری کنیم

تو این ساعت های پایانی اگه کسی هست که چشم انتظار

  دیدن و یا شنیدن صدات هست سعی کن کمی وقت براش بذاری

نذار این ساعات های آخر کسی از دست  تو دلش بشکنه  باشه

سعی کن  ساعت های آخر رو با دوستی و هم دلی و ببخش سپری کنی

شاید چشمی  پر اشک با صدای تو به لبخندی بر لب تبدیل بشه

چیزی از پایان سال نمونده بذار وقتی سال  نو شروع شده و به گذشته نگاهی کردی

 دقایق آخر برات بهترین دقایق سال باشه  بذار غم ها از دلت بیرون برن و شادی جاشو بگیره

چیزی نمونده به پایان  زمستان دلت رو از سرمای غم  به گرمای بهار تبدیل کن

شاید کسی  اینجا منتظره ...........


 

نوشته شده توسط نبات در یکشنبه 29 اسفند1389 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت


تقدیر

 

من و تقدیر سردم دست درد ست

چه فرقی میکند هشیار یا مست ؟!

تو رفتی روح من مرد وتنم ماند

وجسمی که نمیدانم چرا هست !

من اینجا ماند نم ناچاری ام نیست

که ترجیح قراری بر فرار هست

خیالم فتح اوج قله ها بود !

چرا چشمای تو پای مرابست؟

مرا در من شکست و گوشه ای ریخت

غرور سنگی کوهی که نشکست

هزار آب از سرم حالا گذشته

هزار آب از سر این دره ی پست.

پلان آخر این قصه این است:

من و تنهایی من دست در دست ........


 

نوشته شده توسط نبات در شنبه 21 اسفند1389 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم

 

عزیزم دلم برات تنگ شد

امروز با تو وجود احساس کردم بی تو هیچم

 خیلی حرفها داشتم برات بنویسم و دلم میخواست

 امروز تمام احساس که به تو داشتم رو بنویسم

دلم میخواست صدای قلبم  رو به گوش همه برسون

ولی  نیمدونم که چرا وقتی به یادت افتادم اشکم سرازیر شد

 و هیچ  واژهای من رو یاری نکرد برای بیان احساساتم

فقط تنها واژهای که مدام تکرار شد این بود

با تمام وجودم دوست دارم


 

نوشته شده توسط نبات در سه شنبه 17 اسفند1389 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت


آب

 

اب

من تشنه  آتشم

آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن!

آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را دریک جا بر سر بریز!

بگذار بسوزم!

بگذار در آن آتش سیال بگدازم!

مترس!

آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن!

به جان بریز!

این همه در اندیشه ی سلامت و راحت من مباش!

می خواهم در آن چه تو می گدازی، بگدازم!

بگو بریز دهانت را بگشای

ای قلهی سنگی آتشفشان!

خاموش تو را مرا در کنارت بیشتر می گدازد.....

من دیگر تحمل ندارم

آن زندان بزرگ را بشکن!

و آنگاه خود را کلمه ای میابی!

که معنایت منم

و مرا صدفی که مروارید تویی.

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای

 که دلم تویی

و خود را معبدی که راحبش منم

و مرا قلب که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم

و قندی که شیرینیش تویی

و خود را پدری که طفلش منم !

ومرا شمعی که پروانه اش تویی.

و خود را انتظاری که موئودش منم.

و مرا التهابی که آغوشش تویی.

و خود را هراسی که پناهش منم.

و مرا تنهاییکه انیسش تویی

و ناگهان سرت را تکان میدهی و میگویی

نه خداآن را تازه آفرید ه است.


 

نوشته شده توسط نبات در یکشنبه 1 اسفند1389 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت



لينك باكس هوشمند